کوروش شاه جهان (2)

همچنين در پاسارگاد كه مجموعه ايست كهن از ابنيه هخامنشي و واقع شده در هفتاد كيلومتري شيراز و در محلي به نام دشت مرغاب ؛ تعدادي كتيبه به خط فارسي باستان ؛ عيلامي و بابلي ضمن معرفي و شناسايي سازنده آن ؛ كورش را چنين معرفي مي كنند:

 

الف- كتيبه  CMa؛ به شرح زير و نقر شده بر جرزهاي بلند و ستون مانند مربوط به ايوان امارتهاي معروف به كاخهاي بارعام و اختصاصي كورش  كه علاوه بر فارسي باستان به عيلامي و بابلي نيز حك شده است. 

 

 

                             

 

 

 

 

              

 

 

adam \ kuruš \ xšâya-
thiya \  haxâmanišiya

 

    « من هستم كورش ؛ شاه هخامنشي .» (  CMa؛كنت ؛فارسي باستان؛ صفحه 116)

 

در سالهاي 1800 تا 1900 ميلادي سياحان اروپايي زيادي از مجموعه پاسارگاد ديدن و در سفر نامه هایشان به آن اشاره کرده اند از 
آن جمله كرپرتر و ديولافوا هستند كه نقاشيهاي ايشان از درگاه كاخ معروف به دروازه يا ورودي ؛ نوشته اي مشابه با
CMa را بر فراز آن  گواهي مي دهند. كتيبه اي كه اكنون به دليل شكستگي فوقاني درگاه از بين و يا به سرقت رفته و ديگر نشاني از آن نمي يابيم .

 

   

                                       ذي القرنين

 

 

ب- كتيبه CMb   

 Kûruš \ xšâyathiya \ vazraka \ Kabûjiya
hyâ \ xšâyathiyahyâ \  puça \ Haxâmanišiya \
thâtiy \ yathâ [...]
[... ...] akutâ [... ]

 

    « كورش؛ شاه بزرگ ؛ پسر كمبوجيه ؛ شاه هخامنشي . او مي گويد هنگاميكه........ساخته شد.........» ( CMb ؛ همان)

 

ج- كتيبه CMc ؛ نقر شده بر چينهاي پوشش كورش كبير ؛ تصوير شده بر درگاههاي ورددي كاخ خصوصي كه متاسفانه بخش فارسي باستان آن تا حدود زيادي از بين رفته است.

 

 

                                     

 

 

 

Kûruš \ xšâyathiya \ vazraka \ Haxâmanišiya  

    « كورش؛ شاه بزرگ ؛ هخامنشي .» ( CMc ؛ همان)

 

بعدها داريوش اول در كتيبه بيستون (  DB) ضمن ارائه جزئيات كاملي از نسب نامه و حوادث ابتدايي سلطنتش كه در آينده بيشتر به آن مي پردازيم؛  علت هخامنشي خوانده شدن خود و خاندانش را مربوط به نام گذاري جد بزرگشان يعني هخامنش ( پدر چش پش) مي داند .

 

به اين ترتيب كتيبه هاي ذكر شده علاوه بر معرفي بيشتر كورش اطمينان كافي مي دهند كه مجموعه پاسارگاد به دستور و در زمان وي ساخته شده است در عين حال اين امكان وجود دارد به لحاظ حضور تاريخي دو كورش؛ محقق وخواننده لحظه اي دچار ترديد شود كه شايد مراد از كورش در اين كتيبه ها كورش اول باشد اما  توجه بيشتر به  CMb  نشان خواهد داد كه منظور ؛ كورش كبير فرزند كمبوجيه است . ( ادامه دارد )

 

 

کوروش شاه جهان

 

كورش شاه جهان

 

چنانكه در پيشگفتار نيز اشاره شد در كمال تاسف و حيرت ؛ مورخين ما در براورد مجموعه هاي حاضر تحت عنوان تاريخ ايران باستان عموما نقش مترجم و يا گرد آورنده را ايفا نموده اند تا محقق و مفسر و شايد به همين سبب است كه تاريخ باستاني ما ايرانيان به نوعي گرفتار گستردگي تصفيه و يا اصلاح نشده اي از روايات و نظريات متنوع و بعضا متفا وتي از ميان رساله ها ؛ مطالعات و تحقيقات بيگانگان شده است.

   

از اين رو جستار حاضر مي كوشد با كسب اجازه از اساتيد و متخصصين تاريخ و اداي احترام و سپاس فراوان از ايشان و در حد توان نويسنده ضمن اصرار بر رجوع به منابع دسته اول و مقايسه و برداشت از آنان ؛ به مرور دوباره داده هاي پيشين و ارائه حقيقت بپردازد. لازم به ذكر است كه مراد از منابع دسته اول ابتدا كتيبه ها و  آثار باستاني و سپس نوشته هايي است كه هم عصر با رخداد مورد نظر تهيه و تنظيم شده باشند . بديهي است در اين رهگذر سعي بر آن است تا حد امكان به كليه منابع اشاره و  نهايتا سره از ناسره تشخيص داده شود.

 

شناخت هخامنشيان بي شك از دريچه اي گشوده خواهد شد به نام كورش كه به راستي مطالعه در احوال او خود به تنهايي معرف شكوه و جبروت ايرانياني است كه در مقطعي از زمان با شعار صلح و دوستي و پرچم كردار و گفتار نيك بر جهان حكومت نمودند. حكومتي كه بر پايه اسناد بي نظير و غير قابل انكار موجود به همت كورش و از نهال احترام به انسان برآمد و با تيزهوشي و درايت داريوش هخامنشي به بار نشست.

 

استوانه اي از گل پخته در دست است كه معروف به منشور كورش و به تعبيري اولين اعلا ميه حقوق بشر شده است. بر روي اين استوانه كه اكنون در موزه بريتانيا نگهداري مي شود به خط ميخي بابلي (1) بيانيه اي از كورش كبير به ثبت رسيده است كه در بخشي از آن خود را چنين معرفي مي كند :

 

       « منم كورش ؛ شاه جهان ؛ شاه بزرگ ؛ شاه دادگر ؛ شاه بابل ؛ شاه سومر و اكد شاه چهار گوشه جهان .پسر كمبوجيه ؛ شاه بزرگ ؛ شاه انشان ؛ نوه كورش ؛ شاه بزرگ ؛ شاه انشان ؛ نبيره چش پش ؛ شاه بزرگ ؛ شاه انشان. ازدودماني كه هميشه شاه بوده اند. »

 

 

                         

 

 

نسب نامه به ترتيب به اسامي چش پش ؛ كورش و كمبوجيه به عنوان نياكان كورش كبير كه جملگي فرمانروايي انشان را به عهده داشته اند اشاره و توجه مي دهد كه پس از فتح بابل به دست كورش محدوده فرمانروايي اين خاندان از انشان به جهان گسترش يافته است. همچنين از متن كتيبه مي توان دريافت كه كورش از بطن خانواده و دودماني برخاسته كه پيش از او نيز داراي مقام و رتبه شاهي و البته منحصر به انشان بوده است.در ارتباط با نياكان كورش علاوه بر اين استوانه نوشته هايي از چند مورخ يوناني نيز در كتابهايي به شرح زير در اختيار است :

 

1- تواريخ - نوشته هرودوت – حدود صد سال پس از كورش

2-  سيرت كورش – نوشته گرنفون – حدود صدو هفتاد سال پس از كورش

3- ايرانيكا – نوشته كتزياس – حدود صد و هشتاد سال پس از كورش

 

 نوشته هاي هرودوت و گزنفون با متن كتيبه در مورد نسب نامه كورش به طور كامل تطابق دارد و اين در حاليست كه شرح كتزياس با آراي اين دو مورخ و همچنين متن كتيبه تا حدودي متفاوت و در نتيجه مردود است. هرودوت ملقب به پدر تاريخ و متولد  484 پيش از ميلاد علاوه بر ذكر نام پدر و نياكان كورش جزئيات بيشتري نيز  ارائه مي دهد كه در ادامه به شرح آن مي پردازم. 

 

      « آستياگ دختري داشت به نام ماندانا .شبي خواب نما شد كه از بطن دخترش به قدري آب جريان يافته كه شهر او و سراسر آسيا را فرا گرفته است . تعبير خواب را از آن دسته از مغان كه كارشان اين قبيل امور است استفسار كرد و از تاويل آن سخت به وحشت افتاد . از اين رو وقتي كه ماندانا به سن و سال ازدواج رسيد او را به يك فرد سرشناس از اهل ماد شوهر نداد بلكه در اثر اضطراب ناشي از خواب خود ؛ او را به يكي از پارسيان به نام كمبوجيه كه از خانداني والا نسب و شريف اما مردي صاحب طبع ملايم و آرام بود ؛داد . وي داماد خود را همپايه حتي افراد متوسط طبقه ممتاز ماديها هم محسوب نمي داشت. آنگاه كمبوجيه ؛ ماندانا را به همسري گرفت و با خود به زادگاهش پارس برد.در همان ميان بار ديگر آستياگ درخواب ديد از شكم دخترش تاكي روئيده كه بر سراسر آسيا سايه افكنده است. مثل دفعه پيش باز تعبير خواب را از مغان پرسيد سپس دنبال دختر خود كه در اين موقع حامله بود فرستاد . وقتي ماندانا از سفر وارد شد او را تحت مراقبت شديد قرار داد و منظورش آن بود كه نوزادش را تلف سازد؛ چرا كه مغ تفسير كرده بود كه خوابش به اين معني است كه نواده اش بر تخت و تاج او دست خواهد انداخت و براي آنكه از پيش آمد چنين خطري جلو گيري كند به مجرد اينكه كورش به دنيا آمد آستياگ يكي از منسوبان خود را به نام هارپاگ كه مباشر املاكش و بيش از همه كس مورد اعتماد بود احضار كرد و به او اظهار داشت اي هارپاگ به تو فرماني خواهم داد كه هر چه باشد بايد مورد نهايت توجه خويش قرار دهي ؛ چه اكنون كليد نجات من در دست تو است . اگر در انجام اين امر قصور ورزي و صلاح فرد ديگري را در نظر بگيري روزي فرا خواهد رسيد كه خودت نيز در دامي كه مي گستري فرو خواهي افتاد . بايد نوزاد ماندانا را به خانه خود برده او را به هر قسمي كه ترجيح مي دهي معدوم و در خاك كني »  ( هرودوت ؛ تواريخ ؛ صفحه 63)

 

 كورش نوزاد در ادامه داستان؛ توسط هارپاگ و به قصد هلاكت در اختيار چوپاني مهرداد نام قرار مي گيرد و از قضا فرزند تازه تولد يافته  چوپان؛ مرده به دنيا آمده و او نيز بنا به اصرار همسرش اسپاكو از هلاك كودك مي گذرد . نكته قابل تامل ديگر در اين روايت آنجاست كه هرودوت از قول چوپان به همسرش چنين مي نويسد:

 

     « اين طفل ؛ نوزاد ماندانا دختر پادشاه ماد و كمبوجيه فرزند كورش است كه پادشاه فرموده بايد نابود شود. » (هرودوت ؛ تواريخ ؛ صفحه 65)

 

و اما گزنفون نويسنده آتني؛ دوست و شاگرد سقراط حكيم و متولد 435 پيش از ميلاد ضمن اشاره به آستياگ به عنوان پادشاه ماد و فارغ از خواب و خيالات او كورش را چنين معرفي مي كند:

 

     « به طوري كه روايت كرده اند پدر كورش ؛ كمبوجيا پادشاه پارس ؛ و او از قوم پرسه ايد بوده كه اصل و نسب خود را به پرسوس مي رسانيده اند. اين قول نيز مورد تاييد است كه مندانه دختر آستياگ پادشاه ماد مادر او بوده است . » ( گزنفون ؛ سيرت كورش ؛ صفحه11 )

 

به گمانم براي چند پاراگراف هم كه شده لازم است كورش و نسب    نامه اش را رها و در حيطه همين مراجع ؛ اشاره اي مختصر به پارس و ماد  داشته باشم. بنا به شواهد و اسنادي كه پس ازاين خواهم آورد و درست بر خلاف بعضي نظرها و حتي تصور هرودوت مبني بر اختلاف فرهنگي و طبقاتي ميان پارسها و مادها؛ بايد اين دو قوم را از طوايف همسنگ ؛ خويشاوند ؛ پيشرو و مقتدر فلات پهناور ايران دانست كه ابتدا در درون خود تشكيل حكومت داده و پس از آن در پي اتحاد و پذيرش مسالمت آميز محوريت ديگري به توسعه اقتدار ؛قلمرو و انديشه هاي جهاني خويش پرداخته اند.

 

 مادها را شايد بنا به موقعيت جغرافيايي استقرار شان يعني آذر بايجان و كرمانشاه امروزي پيش از پارسها به عنوان صاحب و نماينده فلات ؛ در گير تعامل و بعضا جنگ با قدرتهاي روز منطقه يعني ليدي و آشور مي يابيم . اينان بنا به گفته هرودوت ابتدا توسط ديائكو  و تدبيرش در اتحاد اقوام ماد در محلي به نام اكباتان (همدان امروزي) تشكيل حكومت داده و سپس در زمان فرورتيس و پس از آن كيا كسار ضمن اتحاد با پارسها ؛ امپراتوري سفاك آشور را در هم كوبيدند. آخرين پادشاه ماد آستياگ است و خواهيم ديد كه پس از او و استيلاي پارسها بي آنكه چيزي از احترام و نقش مادها در اداره حكومت كم شود هدايت ومحوريت اين دو قوم در اختيار ايشان قرارمي گيرد . ايرانياني كه اينبار در سايه تداوم اتحاد عميق و خجسته خويش سرور جهانيان خواهند شد.

 

و به راستي جدا از داستان سرايي هرودوت و جدي شمردن خوابهاي آشفته آستياگ و توجه بيشتر به اطلاعات و داده هاي تاريخي و نه حواشي جذاب كننده متعارف در سبك و سياق تاريخ نويسي يونانيان ؛ كه پس از اين نيز نحوه برداشتم از كتب ايشان خواهد بود ؛ اولين نشانه از همبستگي و تحكيم روابط سياسي پارس و ماد را مي توان ازدواج شاهزادگان اين دو قوم يعني ماندانا و كمبوجيه دانست. چنانكه كورش در روايت گزنفون تا دوازده سالگي در پارس و دامان پدر و مادر و به شيوه اي كه فصلي از كتاب را با عنوان آيين سياست در پارس به خود اختصاص داده است رشد و صرفا در پي دلتنگي جد مادري و به شرح زير راهي ديار وي مي شود :

 

      « كورش تا دوازده سالگي يا ديرتر به رسم و روالي كه بيان داشته ام

پرورش يافته و نشان داده بود كه از لحاظ استعداد كسب دانش و انجام دادن پاكيزه همه تكاليف خويش سرآمد اقران است.اما در همان گير ودار آستياگ دنبال دختر خود و پسرش فرستاد زيرا كه تعريفهاي بسيار از نيكي سرشت كودك شنيده بود . پس مندانه عازم ديار پدر خود گرديدو فرزند را همراه برد كه چون به هم رسيدند و كودك جد خود آستياگ را شناخت بي درنگ دست در گردنش انداخت و او را بوسيد.» ( گزنفون ؛ سيرت كورش ؛ صفحه 19)

 

كورش علي رغم بازگشت مادر؛ دربار ماد را رها نكرده و چند سالي را دركنار آستياگ مي گذراند و سرانجام در پي احضار پدر به پارس باز مي گردد . گزنفون در ادامه؛ خبر از انديشه هاي پادشاه آشور براي در هم شكستن قدرت ماد و تشكيل اتحاديه اي بر عليه ايشان داده و سندي بسيار ارزشمند از يكپارچگي اقوام ماد و پارس و به خصوص در زمان حمله دشمن در اختيار محقق قرار مي دهد .

 

     « هو وخشتر فرزند آستياگ كه از اين تباني و تدارك دشمن آگاه شد از تهيه وسايل فرو گذار ننمود و پيغامي به سرزمين پارس و كمبوجيه پادشاه آنجا كه شوهر خواهرش بود و پيامي نيز به خودكورش فرستاد و تقاضا كرد هر چه زودتر و با هر مقدار لشكري كه فراهم باشد به ياري او بشتابند .» ( گزنفون ؛ سيرت كورش ؛ صفحه 40)

 

كمبوجيه در پي دريافت اين پيام بي درنگ سپاهيان را آماده و فرماندهي آنان را به فرزندش مي سپارد و آنگاه كورش سربازانش را فرا خوانده و چنين خطاب مي كند:

 

     « هان ؛ اي ياران من؛ شما را براي كار بزرگي بر گزيده ام ليكن اين اولين بار نيست كه به ارزش وجودي شما پي مي برم . از دوران كودكي ناظر غيرت و حميت شما نسبت به آنچه وطن ما قدر و احترام مي گذارد و آنچه را كه پست و خوار مي شمارد بوده ام..............چون دشمن ناروا به ما تاخته است و دوستان به منظور حمايت از ما استمداد كرده اند آيا پسنديده تر از دفاع خويش كاري هست ؟ چه چيزي گرامي تر از ياري كردن به كساني كه در نزد ما عزيزند .» ( گزنفون ؛ سيرت كورش ؛ صفحه 41)

 

براي پايان دادن به اين اشاره لازم است توجه نمود كه گستره  واژه پارس در زمان مورد بحث (ايران كهن) به هيچ وجه محدود و قابل انطباق با  آنچه اكنون به عنوان منطقه و قوميتي فارس نام مي شناسيم ؛ نبوده است و حداقل از نظر آثار ؛ قومي كه خو يش  را پارسي خوانده اند هم اكنون از درياچه اروميه تا بوشهر يادگارهايي از خود به جا گذاشته اند .چنانكه كتيبه هاي آشوري هم علاوه بر نمايش گستردگي سكونت و امتداد حضور پارسها از شمال تا جنوب پيوستگي ماد و پارس را نيز گواهند . در اين ياد نامه و يا فتح نا مه ها هر جا سخن ازهمسايگان شرقيست نام اين دو قوم باهم و در كنار هم ذكر شده ؛ منافع ايشان با هم در آميخته و به هنگام حمله به يكي ديگري نيز وارد عمل شده است. و خلاصه آنكه آميختگي اين دو قوم به حدي است كه برخي از منابع يوناني و حتي تورات سالها پس از استيلاي پارسها گاها ايشان را مادي خطاب كرده اند.

 

به موقع و پس از اين به هنگام بحث در مورد شكست آستياگ از كورش؛بررسي حوادث ابتدايي سلطنت داريوش و تاملي در نقو ش و پيكره هاي ججاري شده در پرديس بزرگ ايرانيان؛ پارسه (تخت جمشيد) شواهدي زنده و ملموس تر از يگانگي و همگرايي عميق اين دو قوم كه هزاران سال است ضامن يكپارچگي و وحدت تاريخي اقوام مختلف ايراني شده است خواهم آورد .    

 

در اينجا به بحث اصلي برگشته و دو نكته را ياداور مي شوم اول آنكه نسب نامه كورش كبير در تواريخ هرودوت از طرف پدر تا پشت دوم (كورش اول) و از سوي مادر تا پشت پنجم (ديائكو) ذكر و به ثبت رسيده است و دوم اينكه نكته قابل اعتنا در گزارش گزنفون معرفي كمبوجيه به عنوان پادشاه پارس است كه هرودوت نيز تلويحا و با اشاره به خاندان والا نسب و شريف او اين مهم را تذكر مي دهد .

 

هرچند هيچ يك از مورخين يوناني اشاره اي به چش پش نياي كورش كبير نداشته اند اما خوشبختانه مهري از كورش اول به انضمام  معرفي نامه اي كوتاه و به خط عيلامي در اختيار است كه حلقه نسب نامه استوانه را تكميل و به شرح زير تاييد مي كند :

 

« كورش از انشان ؛ پسر چش پش. »

 

  

 

 

ادامه دارد...

با خواننده

 

با خواننده

 

وطن عشقي است والا, هميشگي, روينده وسبز. موطن ما  ايران است ايراني كه از دير بازبه آن عشق ورزيده ايم آنگونه عميق كه فردوسي, فرزند پاكزادش چنين سرود: 

 

اگر  سر به  سر تن به  كشتن  دهيم

دريغ است كه كشور  به دشمن دهيم

چو ايران نباشد تن من مباد

به  اين بوم و بر زنده يك تن مباد

 

مروري بر تاريخ  نشان خواهد  داد كه فلات  ايران به سبب  منابع  غني و سرشارش از ديرباز وهمواره  مورد توجه افكار پليد و پلشت استعمارگران بيگانه بوده است. اين باز بيني  آشكارا نشان  خواهد داد كه ازابداع  گرزو كمان تا ظهور موشك و مسلسل اقوام مهاجم از دور و نزديك به اين سرزمين تاخته و خونهاي بسياري را به نا حق ريخته,منابع ملي را به يغما و انديشمند ايراني را به اسارت برده اند.

 

اينك آنچه از پس اين هزاران سال شرارت سخت موجب حيرت است , بازگشت دوباره فر و اقدار پيشين به ميان ايرانيان و در عين حال حفظ هويت و فرهنگ بومي در پي هر تهاجم  و بيش از پيش خوار وزبون شدن دژخيمان است. باري وطن دوستي ايرانيان نيازش به هيچ اشاره وسندي نيست كه تاريخ و اساطير اين مرز وبوم خود گواه آن است . ازاسطوره تهمتن, رستم دستان گرفته تا شهيدان معاصر در هشت سال دفاع مقدس آن يلان وشيران بي باك در برابر افراسيابان و سرداران قادسيه همچون دماوند, قد افراشته و چونان اروند,  خروشان از مام  وطن و حريم  آن  پاسداري  نمود ه  و بدان عشق ورزيده اند.

 

اكنون كه بردشمنان مسلم شده است ديگر تدابيرو ترفندهاي پيشين راه به جايي نخواهد برد  براي غارت وتاراجي نوخاسته به دنبال طرحي دگرند و اينبار تهاجم آنان به خاك نه, بل به فرهنگ وتمدن و اسباب آنان نه تير و تفنگ كه قلم و رايانه است. و اي كاش بدانيم كه بي شك اين بار هماورد, خون از جان گذشتگان و زوردلاوران نيست كه اكنون دفاع از ميهن, انديشه, تامل, شناخت و باور خويشتن است.

 

سالهاست كه دستگاه تبليغاتي غرب از طرق مختلف در حال نابود ساختن هويت و سنتهاي بومي ملل كهن و ريشه دار شرقيست . ملتهايي كه به حكم تاريخ  صاحبان اصلي و بلا منازع فرهنگ و تمدن جهانيند. اين دستگاه عريض وطويل ازغربيان چنان چهره مترقي وممتازي نشان داده اند كه انسان شرقي در مقابل شكوه و جبروت آن مات و مبهوت و تنها نظاره گر است . ماهواره ,اينترنت,مجلات ,راديو و كتابهاي مختلف افكار عمومي را چنان منحرف و گمراه نموده كه به كل توانايي و استعداد خويش را فراموش و هر آنچه مطلوب است متعلق به آن سوي مرزها و در دنيايي ديگر مي پوییم !

 

درست در چنين شرايطي و  به دلايلي نه چندان نا معلوم چنان از گذشته خويش غافليم كه انگار اين مكاني نيستيم , انگار متعلق به آنسوي آسمان و زمين را فراموشيم!  و در كمال تاسف اين همان بستر مناسبي است كه بد خواهان بر آن لميده و به گمراهي ما پرداخته اند. در بي خبري محض ما از گذشته پر افتخارمان است كه در همه شئونات نگاهمان به دنياي خارج و الگو برداري از آنان است و به راستي كه  اگر تاريخ را به حافظه تمدن بشري تعبير كنيم  اغلب  ما , مردماني بي حافظه ايم!

 

امروزه بدبختانه جامعه ما نياز مبرم به علوم انساني را فراموش و در عوض علم و دانشگاه را منحصر به پزشكي و مهندسي و يا در واقع همان علوم نان در بيار مي انگارد. اين به اصطلاح روشن فكري  نخبگان ما را به سمت وسويي هدايت نموده كه ديگر در ميان جامعه به تاريخ ,فلسفه ,منطق و ادبيات پشيزي بها داده نمي شود .امروز دانش آموز دبيرستاني در رشته علوم انساني چنان تحقير مي شود كه هيچ انگيزه اي براي تحقيق ومطالعه برايش باقي نيست . بازار كار ,كسب درامد , يدك كشاندن عناوين دكتر ومهندس چنان چشمان ما را كور نموده  كه حاصل آن سقوط به منجلاب بي هويتي است.

 

و آنچه درد ناكتر است وابستگي بي قيد وشرط وچشم وگوش بسته اين علما به مراجع و منابع بيگانه است. شايد محل تامل بسيار باشد كه چرا اغلب كتب نوشته شده در رشته هاي مختلف ترجمه است تا تاليف و اين به مفهوم ركود تحقيق و تفحس و در عوض آماده خواهي و تسليم يكباره در برابر داده هاي خارجي است.  مهندسين سازه , ساختمانهاي ايران را بر اساس آيين نامه هاي آمريكا و آلمان طراحي مي كنند! آيا نوع ومقاومت مصالح در اين دو كشور يكی است ؟  آيا كيفيت اجرا به يك گونه است ؟ آيا اثرات باد , زلزله و جنس زمين يكسان است؟ مراجع و محفوظات  پزشكان ما از نتايج آزمايشگاهي كشورهاي غربي فراتر نمي رود . آيا نژاد , عوامل ومقاومت در برابر بيماري و در نتيجه درمان ايرانيان با ساكنين اروپا وآمريكا به يك گونه است؟

 

 و این در حالیست که اگرچه امروزه در كليه رشته هاي علمي, غربيان خود را صاحب نظر و مالك  مي پندارند اما قدري تامل نشان خواهد داد كه منشا اثر اين علوم  پيشينيان ما هستند كه از پس هزاران سال تجربه و آميزش با طبيعت به نتايج و اصولي شگرف رسيدند. جاي بسي حيرت است كه اين وابستگی در مسائل كاملا اختصاصي ما نيز ريشه دوانده است . معماري هنريست دير پا كه ريشه هاي فرهنگي و وابستگيهاي اقليمي آن بر هيچ كس پوشيده نيست. ايرانيان از ده هزار سال پيش بر صخره هاي ميمند منازلي با امكانات لازم برآوردند , تل ابليس وتپه يحيي هفت هزار سال , پيش آهنگ و منادي هنر و معماريست.,هخامنشيان دو هزار وپانصد سال است كه با بنيان پارسه صنعت ساختمان  و تزئينات آن را به اوج و افقي دور دست رساند ه اند, ساختمانهاي همچنان پا برجا  و مهم عصر ساساني از پيشرفت فنون و ابزار لازم حاكيند . با این حال مهندسين ما به سادگي به داده هاي بالغ و استوار هزاره هاي تجربه به منظور يافتن الگو و شيوه هاي مناسب پشت پا زده و آغوش به سوي يافته هاي نو پا , عاريتي و مناسب با اقليم غرب گشود ه اند.

 

امروزه در ميان ما فارسي زبانان فراونند كساني كه زبان مادري را در حد مكالمات روز مره و در عوض دستور چندين زبان بيگانه را بهتر از خود آنان و بسيار  فراتر از  نياز منديهاي اجتناب نا پذير دنياي امروز فرا گرفته اند! شايد باورش سخت باشد اما دوستي از داستان سياوش و فردوسي چيزي جز دو سه جمله نمي داند ولي افسانه هاي هومر و روايت ايلياد را به زبان انگليسي از حفظ است!! امروزه بر كيكهاي جشن تولدي كه به شهادت هرودوت در دو هزارو پانصد سال پيش , از رسوم ايرانيان بوده است اعداد انگليسي نصب و به جهت به اصطلاح كلاس بيشتر, عنوان تولدت مبارك نيز به زبان انگليسي نوشته مي شود!!

 

 آخر بر سر ما چه آمده است مگر ابن سينا ,شيخ بهايي  و حافظها از ما نيستند كه خارج از ايران از آنان الگوبرداري و ستايشها مي كنند و ما  به دنبال مدها , جشنها, خوراكي ها و حتي آدمهاي طراحي شده اي هستيم كه آنها نه براي خود , بل براي مصرف خارجي و تباهي فرهنگ ما تدارك ديده اند ؟ آیا به غیر از این است که بي اعتنايي در کناربي خبري باور نکردنی ما ايرانيان از فرهنگ و تمدن پيشين از سويي وآواز دهل شنيدن از سوي ديگر است كه موجبات چنين فاجعه اي را كه عميقا جبران ناپذير مي نمايد فراهم آورده است .

و به راستي :چگونه است كه خطوط  ميخي نوشته شده بر پيكر اين سرزمين توسط بيگانه اي اكتشا ف وبه يمن بي خبري وغفلت پژوهنده ايراني چندين سال بعد به دست غريبه اي ديگر تكميل مي شود؟!

چگونه است كه اوستا  كهنترين نامه باستان در خارج از ايران و سالها قبل از ما مورد بررسي وتحقيق قرار مي گيرد و اغلب ايرانيان تنها نام آنرا شنيده اند وبس؟!

چگونه است كه  شاهنامه فردوسي در مسكو به چاپ مي رسد و آثارش نه تنها مورد نقد وبررسي قرار مي گيرند كه  تبديل به فيلم سينمايي مي شوند و درزادگاهش دريغ از يك فيلم كوتاه؟!

چگونه است كه از تمام دنيا علاقه مندان ومحققين بيشماري رنج سفر را به جهت  ديدار آثار تاريخي ايران بر خود همواركرده وكشورمان را در رديف بزرگترين كشورهاي توريستي  قرار مي دهند وما آب در كوزه دارانيم بر گرد جهان ؟!

چگونه است كه آثار باستاني ما توسط گروههاي باستان شناسي فرانسوي,انگليسي وغيره اكتشاف شده و در نتيجه اغلب آنهايي كه قابل حمل بوده اند اگر به تاراج نرفته باشند هم اكنون نه درمحل اصلي خود كه در موزه هاي  شخصي ويا دولتي يا بندگان يافت مي شوند؟!

چگونه است كه دردانشگاههاي معتبر جهان تاريخ وتمدن ايران مورد تحليل و بررسي فراوان قرار مي گيرد و اغلب ما ايرانيان ازگذ شته خود به اندازه يك جدول ضرب هم نمي دانيم؟‍‍‍

وآيا پاسخ اين چگونه ها وپرسشهاي ساده نيستند كه اكنون بستري مناسب براي  دشمنان ديرين اين مرز وبوم فراهم آورده ا ند تا در اين احوال خود با ختگي با تاريخ سازي وجعل آن كوشا تر از هميشه در تدارك تخريب باورها , غرور ملي ووحدت تاريخي ايرانيان با شند و آيا به راستي از ما نيست كه برماست!

نمونه اي بارز از اين رويداد تلخ برآمدن مجموعه اي به نام دوازده قرن سكوت و  تلاش سازمان يافته و بي اندازه نويسنده آن ؛ ناصر پور پيرار براي بي اعتبار نمودن تاريخ و هزاره هاي باشكوه ايران و ايرانيست. اين مجموعه به كلي در پي انكار و توقف دادن تمدن ؛ صنعت ؛هنر ؛ خرد وحتي سكونت در ايران و به صورت اجمالي شرق ميانه به مدت دوازده قرن پس از ظهورهخامنشيان است.

دوازده قرن سكوت انباشتي از برداشتهايي بريده ؛ ناقص و تفاسيري غلط و سليقه اي  از برخي مراجع و به ويژه كتاب مقدس است كه حاصل و برايند آن معرفي كوروش كبير و امپراتوري هخامنشي به عنوان قبيله اي  بر خون و از خون برآمده و در پي آن دروغين خواندن سلسله هاي اشكاني و ساساني و در نتيجه اشخاصي چون زرتشت ؛ ماني ؛ مزدك و حتي سلمان فارسي است و جالب آنكه اين نويسنده مورخ نما كليه تواريخ ؛ آثار باستاني ؛كتيبه هاي كهن ؛شاهنامه فردوسي؛ الفهرست ابن نديم و هرآنچه را كه به نحوي نظريات باطلش را بي هيچ شبهه اي مردود مي دارد جعلي و جزئي از پيشينه هاي ناراستي مي داند.

داستان سازي نويسنده به طور حيرت انگيزي با سپردن نقش اول و محوريت بخشيدن به قوم يهود در كارگرداني كليه وقايع شرق ميانه از حدود 2500 سال پيش  آغاز و تا به انتها و حال حاضر ادامه مي يابد . ايشان در ابتدا با تحريفاتي عميق در اسفار كتاب مقدس (تورات ) به ناگهان يهوديان مفلوك و به اسارت رفته بابل را به منظور رهايي از استبداد بخت النصري حاكم بربين النهرين در حال تطميع و به راه اندازي كوروش و ارتش ولگرد و بيگانه هخامنشي در ميانه استپهاي روسيه مي يابد و پس از آن در اوج خيال پردازي به جابجا نمودن اشخاص  و تاريخ وقوع  اسطوره اي ديني به نام پوريم  پرداخته و اينبار هم يهوديان را در حال نسل كشي و انهدام يكباره متمدنين شرقي و باز هم بدست عوامل هخامنشي و به سركردگي داريوش اول مي بيند. انهدام و غارتي كه منجر به توقف كامل رشد و تكامل منطقه تا هزار و دويست سال پس از آن مي گردد!!     و سرانجام همان يهوديانند كه براي از يبن بردن نشانه هاي اين جنايت گسترده و دوازده قرن خلاء در منطقه؛ مورخيني را جهت  تاريخ سازي و تدارك ديدن سلسله هايي چون اشكاني و ساساني اجير نموده و سالهاي سال و تا به امروز جهانيان و به ويژه ايرانيان را با تواريخ و گزارشات جعلي خويش فريفته اند!!!

اين يهوديان در روايات  خام و دور از ذهن پور پيرار چنان قدرت؛ نفوذ و تسلطي بر شرق ميانه و خلاقيتي باور نكردني در جعل مي يابند كه موفق شده اند يكشبه چندين خط و زبان باستاني نظير پهلوي ؛ تعدادي پيامبر چون ماني و مزدك ؛ دهها بناي با عظمت مانند تخت جمشيد و پاسارگاد ؛ صدها كتيبه و نقش حجاري شده و هزاران كتاب و سند چون شاهنامه فردوسي و تواريخ هرودوت را برآورند!


اكنون,آنچه به عنوان مهمترين منابع دسته اول تاريخي درمورد ايران هخامنشي شناخته ومحققين ومورخين درمطالعات وبررسيهای خود به آن استناد مي ورزند شامل مراجع زيرمي باشد:


اول نوشته هايي ازهرودوت,كتزياس,گزنفون,ارسطو, فيثاغورس وغيره كه جملگي يونانياني معاصربا هخامنشيانند كه يا شخصا و به منظورتاريخ نويسي, سياحت , كسب علم ويا درآمد به ديارايرانيان راه يافته اند ويا درهمان يونان وبا استفاده ازشنيده ها به اين مقوله پرداخته اند.


دوم بخشهايي از كتاب تورات كه درآنها به صورت رواياتي ازسرگذشت قوم يهودويا پيشگوييهاي انجام شده توسط انبيايي از قبيل دانيال به رويدادهاي مرتبط با دوران هخامنشي اشاره شده است.


و سوم آثارباستاني وبه ويژه كتيبه هاي متعددي كه توسط باستان شناسان انگليسي, فرانسوي وغيره اكتشاف, ترجمه, تفسيرو در مجموعه كتابهايي با عناوين تاريخ هخامنشي معرفي شده اند.


هما نگونه كه ملا حظه مي شود در كليه اسناد معرفي شده و مرتبط با گذشته ايران  اعم از نوشته ها و تورات نه تنها هيچ نشاني از يك ايراني نمي يابيم كه  در كمال تعجب شاهد آنيم كه نويسندگان منابع تاريخي ما از يك طرف بيگانگاني هستند يوناني و آنهم در برهه اي اززمان كه دولت آتن درگير ودار جنگ ورقابت سياسي تمام عياري با سرزمين پارس بوده  واز طرف ديگر اشارات تورات است كه با رنگ ولعاب به شدت مذهبي ومحورقرار دادن الطاف خداوندي نسبت به اسباط واقوام يهود ونه رويداد هاي تاريخي هخامنشيان تدوين شده است.

تحقيق وپژوهش در اين منابع  نشان خواهد داد كه علي رغم شباهتهايي اساسي در كليات, تفاوتهاي آشكاري نيز در جزئيات ثبت شده وجود دارد وهمچنين شرح برخي از رويدادها, چنان دور از ذهن است كه خواننده را به تعجب وا داشته و مجاب مي كند تا به اين باور برسد كه برخي از نوشته ها مغرضانه وبر خلاف واقع  تاليف شده اند و چه بسا در تدوين آنها  تعصبات قومي ونژادي و منظور نمودن منافع گروهي خاص نيز مد نظر بوده است و از طرفي اين امكان نيز منتفي نيست كه اين نويسندگان و سياحان نا آشنا به زبان محلي برخي از اسامي, القاب و  مفاهيمي را كه از روايات نقل شده توسط بوميان ويا ترجمه خطوط ميخی دريا فته اند نا خواسته و نه از روي هدفي خاص بل به دليل بيگانگي با زبان ويا شباهت بين اسامي اشتباها دچار تحريف نموده باشند.

طلوع علم باستان شناسي وبلوغ آن در صد سال اخير وبرانگيختگي كنجكاوي غربيان اميد به ايجاد  تحولي شگرف درتاريخ باستان و تاييد يا تكذيب دانسته ها و اخبار قبلي را ايجاد نمود وليكن در كمال تاسف همزمان با به را ه افتادن سيل باستان شناسان ودر كنار آنان سود جويان طا لب گنج به سمت ايران ؛ بي اعتنايي و غفلت قشر روشنفكر وپژوهنده ايراني از سويي وبي لياقتي و وابستگي بي حساب حاكمان وقت به دول خارجي ازسوي ديگر, حفاري وكاوشهاي باستاني را تبد يل به امتيازاتي براي اربابان خارجی نمود.و به اين ترتيب مهمترين وتنها  منبع  شناختي كه در كنار تفكر ونگاه تيز بينانه محقق مي توانست جنبه حقيقي وبرداشت كاملا بكري را در اختياربگذارد به بهايي اندك تبديل به كارگاهي براي كسب تجربه  باستان شناسان بيگانه گرديد و بي شك در كنار اين تجربه اندوزي, سودجويان داخلي وخارجي نيز بيكار ننشسته ودر تاراج وتجارت آثار باستاني بد ست آمده هيچ كوتاهي ننمودند و در آن هنگام كه بيداري تنها علاج واقعه بود همه در خوابي خوش, گذ شت  زمان را به نظاره اي  بس طولاني نشستيم و حاصل آن شد  تاعملا براي يكبار ديگر و همچون گذشته سرنوشت و تفسير تاريخ اين آ ب و خاك  دراختيار سلايق شخصي وگاها مغرضانه بيگانگان وبرخي از خوديهاي بيگانه پرست قرار گيرد به نحوی که:

يكي زبان ايرانيان باستان را شاخه اي از زبان هندي , ديگري برگرفته از زبان آريايي واينك آقاي پور پيرار آن را برآمده از زبان روسي مي يابد , يكي خاستگاه هخامنشيان را اروپاي شمالي , ديگري درياچه اروميه واينك آقاي پور پيرار آنان را بي هيچ  شك و شبهه اي برخاسته از ميان يهوديان معرفي مي كند  , يكي زرتشت را از اهالي آذر بايجان وآتش پرست, ديگري او را مردي ازديار ري و يكتاپرست واينك آقاي پور پيرار به كلي منكر وجود تاريخي چنين شخصي مي شود و يكي فلان كتيبه را از آن داريوش , ديگري نوشته اردشير سوم و اينك آقاي پور پيراربي هيچ ترديدي فرياد و فغان ازجعلي بودن آن مي زند ! و به راستی که رقصیدن به ساز این و آن تا به کی؟ این قبیله را سازی باید خودیتر سازی از جنس خاک تارهایش از سیم آفتاب و مضرابش از دل که شب را از سر گذشت.

و آيا اين اخبارو گزارشات گا ها ضد ونقيض ارائه شده توسط اين دشمنان دوست ويا دوستان بيگانه تنها وآخرين منبع شناخت هخامنشيان است كه از دير باز براي مورخين قديم ومعاصر تبديل به وحي منزل واخيرا براي عده اي از قبيل آقاي   پور پيرار به صورت دست آويزي براي كوبيدن آنان مطرح شده است؟ آيا براي شناخت حقيقي هخامنشيان راه سخت ودشواري در پيش است؟ آيا آثار به جا مانده ازدوره هخامنشي و به خصوص تخت جمشيد براي معرفي ساكنينش كافي نيست؟ كه صد البته بايد گفت متا سفانه براي آقاي پور پيرار همانگونه كه نمي توان شخصيت بزرگي چون حافظ را مادامي كه غزلهاي جاويدش در ميان ماست ناديده گرفت ؛ كوروش وداريوش هم به لطف آثار بزرگشان همواره كبير بوده وخواهند بود و از ذهن ايرانيان و هر انساني كه به ملا قات آنها در شوش , تخت جمشيد , پاسارگاد وغيره مي رود فراموش نخواهند شد و پر واضح است كه براي شناخت يك منشا اثر هيچ نيازي به تفسير وخيال پردازي اين وآن وجود نخواهد داشت . آيا ابلهانه نيست , براي شناخت حا فظ ديوان اشعارش را فراموش ودرعوض صرفا به نوشته هاي گوته در مورد او مراجعه كرد وآيا بيراهه نيست كه براي شناخت هخامنشيان به نوشته ها وخا طرات چند سياح يوناني ويا كتاب تورات اكتفا شود ؟  آيا آثار مربوط به دوره هخا منشي كه در طول دويست سال خلق شده اند هيچ پيامي را به همراه ندارند؟  آيا كتيبه هاي متعدد هخامنشي فقط براي اين نوشته شده اند كه عده اي بيگانه ازسرتفريح وسرگرمي به كشف آنها مشغول شوند؟ آيا وظيفه ما در برابر اين آثار بزرگ , ديدن خرابه هاي آن وگرفتن عكسهاي يادگاريست؟ آيا آثار پرازنماد وگفتني هخامنشي فقط براي چاپ شدن برروي پوسترهاي رنگارنگ وتقديم به توريستهاي خارجي خلق شده اند و آيا ساخت واحداث اين همه آثاربرجسته ونادركه به همت والا ومديريت بي نظيربزرگان هخامنشي دركنارهمايش و خواست همه ايرانيان وكشورهای تابعه برجا مانده اند به منظورگذاشتن  پيامي روشن برای آيندگان و به ويژه هموطنانشان نبوده است  تا اسيربرداشت سليقه ای اين وآن نشوند؟

          

و به عنوان كلام آخر؛ در اين مقدمه كوشيدم با نگاهي گذرا به آرا و نظريات تفرقه انداز وبه كل جعلي ناصر پور پيرار و تلاش چند ين ساله اش در سخرانيها و چاپ چندين جلد كتاب با عنوان دوازده قرن سكوت براي به هيچ انگاشتن تمدن باستاني ايران به اين نكته توجه دهم كه بي علاقگي و غفلت ما ايرانيان از شناخت تاريخ و تمدن كهن خويش بستر و جولانگاهي مناسب براي ظهور و توسعه چنين تفكرات شومي را فراهم نموده است .از اين رو در پي اين مقدمه در حد توان و بضاعت   بر آنم ابتدا طي چند فصل ضمن رجوع به منابع مختلف و مقايسه و استنتاج از ميان آنها به معرفي كامل هخامنشيان وشرحي از ظهور و حكومت داري دويست ساله  ايشان پرداخته و پس از آن با استناد به بخش اول نقدي خواهم گشود بر مجموعه دوازده قرن سكوت وآراي نويسنده اي كه بي هيچ زمينه و سابقه اي در عرصه تاريخ خود را مورخ و انديشمند ناميده و دركمال حيرت  براي به اصطلاح اصلاح تاريخ به خيا ل بافي پرداخته وبه صورتي ناشيانه وبسيار ابتدايي چشمان خود را بر روي همه حقايق ونمادهاي پرازگفتمان آثار هخامنشي بسته ودرعوض به كتاب عهد عتيق ومنابع يهودي مراجعه وستايش ازآنان را بر عليه آنها مورد تعبير قرار داده است غافل از آنكه سرزمين ما ايران, از آدم تا مهدي موعود سرافرازيش را خود حافظ است و از خيانتها او را گزندي نيست كه ما بهار شقايقها را داريم وسهراب را كه مي گويد تا شقايق هست زندگي بايد كرد .آري سرزمين ما به يمن دماوند وبركت لوت دريا دريا وطن پرستي را در آسمان بلندش كه  آينه اي از دلهاي پاك فرزندان جمشيد است ديده وخواهد ديد. سرزمين ما سرزمينيست كه مكر ضحاك را با راي آبتين , زورافراسياب را با كمان آرش , سوگ سياوش را با صبر تهمتمن , ويران اسكندر را با ظهور بابك, خلافت عرب را با قيام ابومسلم , توحش مغول را بر دارسربداران وهجوم سردار قادسيه را با هشت سال دفاع مقدس و خون هزاران شهيد پاسخ داده است وسرزمين ما سرزميني است كه عشق شيرين وتيشه فرهاد را در دلهاي همه مردان وزنانش نگهدار است وتا چنين است :

 

دريغ است ايران كه ويران شود

 

كنام پلنگان وشيران شود